سخنرانی دکتر رضا منصوری در مرکز الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت  در روز 9 دی ماه 1391 :

"مفهوم علم نوین، علم سنتی و موانع توسعه در ایران"

سخنان آقای دکتر اکبرزاده پیش از سخن رانی آقای دکتر منصوری :

با نام خدا دومین جلسه از سلسله نشست‌های اندیشه‌ورزی را آغاز می‌کنیم. من ابتدا خدمت همه‌ي حضار محترم، صاحب نظران و اساتید محترم دانشگاه وبه وي‍‍‍‍‍‍‍‍ژه برادر عزیز جناب آقای دکتر منصوري خیر مقدم عرض می‌کنم. مستحضر هستید یکی از وظایف مرکز الگوی ایرانی- اسلامی پیشرفت ایجاد فضای گفتمانی در بین صاحب نظران و نخبگان است. ما نيازمند چنين فضايي هستيم. فضایی که توأم با منطق، صراحت عالمانه، صبوری و شکیبایی باشد.

نشست‌های اندیشه‌ورزی با چنین هدفی برنامه‌ریزی شده است که محیطی برای تبادل‌نظر و تضارب آراء فراهم شود. ما انتظار نداریم که در طی یکی دو جلسه، اجماع کاملی شکل بگیرد. همین که ما به تدریج به یک ادبيات و فهم مشترکی مي‌رسيم، خودش دستاورد بزرگی است. در این جلسه جناب آقای دکتر منصوری به عنوان مهمان ویژه حضور دارند و موضوع صحبت تحت عنوان "مفهوم علم نوین، علم سنتی و موانع توسعه در ایران" است. روال جلسه این‌گونه خواهد بود که در مدت حدود 40 دقیقه جناب آقای دکتر ديدگاه‌هاي خود را ارائه خواهند کرد و سپس زمان در اختیار دیگر حضار خواهد بود که به ارائه‌ي نقطه نظرات خود بپردازند.

متن سخنرانی دکتررضا منصوری دكتر منصوري:

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از این‌که صحبتم را شروع کنم، خاطره‌ای از دوران گذشته‌ي خودم مي‌گويم. اهميت اين خاطره از اين جهت است كه با موضوع بحث امروز مرتبط است. سال 1340بود. دبیرستان بودم. به پدر‌بزرگم که مجتهد محل بود گفتم می‌خواهم به حوزه بروم. شروع كرده بودم به مطالعۀ كتابهاي حوزوي. ایشان گفتند خیلی خوب است ولی بهتر است اول دیپلم بگیريد بعد [به حوزه برويد]. من هم به حرف او گوش کردم. دیپلم‌ خود را سال 1344 گرفتم. تابستان آن سال در بازار بين الحرمين در يك صرافی کار می‌کردم. صاحب صرافي انسان بسیار متدینی بود که خدا رحمتش كند. يك روز ظهر به مسجد شاه، (مسجد امام فعلي) رفتیم. منتظر نماز نشسته بودیم؛ به او گفتم می‌خواهم بروم خارج از كشور درس بخوانم. آن زمان علاقه به نجوم داشتم. به من گفت  کسی که می‌خواهد براي درس خواندن به خارج برود، بهترین جا نجف است. دو ماه بعد، بعد از استخاره‌یی که پدر بزرگم کرده بود، در وین بودم و دانشجوی نجوم دانشگاه وين در اتريش! سال51 هم دكتراي خود را از آن دانشگاه گرفتم و در همان دانشگاه استخدام شدم. سال 58 که انقلاب شد به ایران برگشتم و تا الان ایران هستم.

اما موضوع بحث من:  

چیزی که می‌خواهم بگویم ناشي از این دوران چهل پنجاه سال تجربۀ دانشگاهی من است؛ به خصوص تجربۀ بعد از سال 1380و چند سالي که در مقام معاونت پژوهشي وزارت علوم بودم و با افرادي همچون رئیس جمهور، معاون رئيس جمهور، وزير و ديگر كسان مرتبط بودم. رویدادها و فرایندهای تاثیر گذار ملی که شاهدش بودم و  بیانگر عمق بی‌شیله پیلۀ مسئولان کشور در عالی‌ترین سطح را نشان می‌داد باعث شد تا  تصورات من دربارۀ مفهوم علم در ذهن ما ایرانیان كاملاً عوض شود. یعنی اگر کتاب‌های مرا دیده باشید، خواهید دید که مضمون نوشته‌های من از سال 85 از نوع دیگری است و تغییر کرده است. قبل از آن يك چیز را متوجه نمی‌شدم - كه البته بعداً متوجه شدم- و آن اين بود که ما در ایران از علم چه منظوری داریم؟ چه تصوري داریم؟ این تصور از علم چه نتایجی به بار آورده است؟ در اینجا مایلم خيلي صريح حرفم را بزنم و خیلی خوشحال می‌شوم نشان بدهید حرفم غلط است. من به این حرفم خیلی اعتقاد دارم، شايد بد باشد ولي اعتقاد دارم، يعني ادله‌ای که می‌آورم ادلۀ تاریخی است. باز هم تكرار مي‌كنم كه قبل از سالهای 84 اين‌گونه فكر نمي‌كردم.

اولين نوشته‌ي من سال 85 منتشر شد كه به فرصت مطالعاتي رفته بودم و مقاله‌ام در مجله‌ي انجمن فيزيك آمريكا چاپ شد. بنابراين دقت بفرمایید كه درباره‌ي واژه «علم» می‌خواهم صحبت کنم. به اين معني که در ایران، ما چه استنباطی داریم و این استنباط ما چقدر وابسته به تاریخ – به‌خصوص بعد از قرن ششم هجري- است. تاریخی كه هشتصد سالِ گذشتۀ ما را شکل داده است، به گذشتۀ آن، به‌خصوص به دوران قبل از اسلام و دوران چند قرن اول هجري بعد از اسلام که بسیار هم متفاوت است، ربط دارد. چه اتفاقي افتاد كه ما چنيين تصوراتي از علم داریم و کجا مانع رشد ما می‌شود؟ پس من سراغ مفهوم «علم» می‌روم تا ببينم كه وقتی لفظ «علم» را در فارسی می‌شنویم چه چیزی در ذهن ما تداعی می‌شود و اين چیزی که در ذهن ما تداعی می‌شود چه ارتباطي به آن چیزی دارد که در دنیا به آن علم می‌گویند؛ منظورم دنياي صنعتي پيشرفته و بشر پیشرو امروزی است که در  چهارصد پانصد سال اخيرِ خود، عمدتاً بعد از گاليله و نيوتن، ارتباط خود را با طبیعت به نوع دیگری تعریف کرد. ما مسلمانان و ایرانیان اما از واژه‌ي علم، یک علم دینی سنتی را مي‌فهميم. من عمداً لغاتي را كه خيلي فنّي نيستند به كار مي‌برم. نمي‌گويم علوم نقلي در مقابل علوم عقلي، عمداً مي‌گويم علوم ديني يا علم ديني سنتي كه دقيقاً آن چيزي را تداعي كند كه منظور من است. وقتي كه مي‌گويم علم، ذهن ايراني مي‌رود به سمت چيزي كه در حوزه‌ها تدريس مي‌شود. در واقع من می‌خواهم یک مسئله‌ي معنا شناختی را مطرح کنم، و پرهیز کنم از افتادن در چاه ویل مفهوم سازی کلامی نظامیه‌ای!

نمي‌دانم از بين همكاراني كه اينجا نشسته‌اند، کدامشان بهنگام ترجمۀ لغت  scientists به فارسي موفق   مي‌شوند معادل مناسبی بیابند. ما وقتی می‌خواهیم scientist را ترجمه کنیم، اول انتخابمان دانشمند است؛ اما بلا‌فاصله متوجه می شویم انگار معادل مناسبی نیست! scientist ممكن است يك جوان 24 يا 25 ساله باشد كه در يك مركز علمي كار مي‌كند و مشغول کاری علمی به معنای امروزی آن است. ولی در ايران دانشمند برای ما یک شخصیتی دیگر است. عالم هم نمی‌توانیم بگوییم. خصوصاً اگر بخواهيم scientists را به فارسي ترجمه كنيم و بگوييم علما، ذهن ما 90 درصد به سمت حوزه‌ي علمیه می‌رود. یعنی به لحاظ معناشناختی هنگامی که لغت scientist را معادل دانشمند یا عالم می‌گیریم آن مفهوم scientist در ذهن ما فارسي‌زبان مسلمان تداعي نمي‌شود. من چون هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب ترجمه می‌کردم، هميشه مشكل داشتم و هنوز هم مشكل هست. بخاطر اين شايد حدود یک دهه است که از واژۀ "دانشگر" در مقابل scientist استفاده می‌کنم. دانشگر، بعنوان كسي كه حرفه‌اش دانش است، مثل مسگر و آهنگر و پژوهشگر، مفهوم scientists را خیلی راحت‌تر تداعی می‌کند. ابتدا درباره‌ي خود لغت scientist چند كلمه‌اي مي‌گويم و بعد سراغ معناشناسي قضيه مي‌روم.

دقیقاً معلوم است واژه scientist کِی ابداع شد. اولین کسی که این کلمه را به کار برد، در سالهای دهۀ1850، وول نامی بود که در جلسۀ رویال سوسایتی سخنراني مي‌كرد،‌ که این تعبیر را به کار برد: ما scientist  ها! بعد از سخنراني او شنوندگان به شدت به ايشان اعتراض کردند. آن زمان برای گروهی که امروزه scientists  نامیده می‌شوند اصطلاح "فیلسوف علوم طبیعی" رایج بود؛ مثل ابن سینا و نیوتون و بسیاری دیگر. پسوند ايست“ist”  مثل «گر» فارسي است که نشان دهندۀ اشتغال به یک حرفه است. مثل این که مردم می‌گویند آهنگر، مسگر، و دانشگر. ممکن است ما یک شأن دیگری برای ساير علما قائل باشیم. برای حوزه و علما نمی‌توانیم بگوییم از جنس مسگر و آهنگر هستند. scientists  اما به این هدف و بنا به نیاز جامعۀ بشری ابداع و از فیلسوف علوم طبیعی منترع شد. امروزه به قدري اين لغت معمول شده است كه وقتی به كسي می‌گویید scientists، ناراحت نمي‌شود بلکه افتخار هم می‌کند؛ ولی در سال 1850 به کسی که اولین بار این لغت را به کار برد به شدت اعتراض شد. جامعۀ ما که در این فرایند مشارکت نداشته است از درک این تحولات مفهومی به دور است و هنوز همان مفهوم منسوخ شده در اذهان ما رایج است. مضمون صحبت امروز من همين نکته  است. چون هنوز متوجه نیستیم scientist چیست و فرایند تحول مفهومی در ما رخ نداده است. هنوز scientist را با عالِم که در ذهن تاریخی ما نقش بسته یکی می‌گیریم؛ درصورتي كه مفاهیم مدرن دیگری نیز به تبع این تحول ابداع شده است و تصویر دیگری از طبیعت و جامعه و نگرش انسان مدرن نسبت به آن به وجود آمده است.

پس یک مفهوم علم كه در ذهن ما ایرانیان تداعی می‌شود علوم دینی است؛ يعني علوم دینی سنتی. یکي ديگر علوم سنتی است که اوج آن حدود قرن ششم هجری بود. بزرگترین دانشمندان اسلامی در دوران طلایی اسلام  مربوط به قرن‌های سوم تا ششم هجری هستند. ابن سینا، فارابی، ابوریحان بیرونی، زکریا رازی و دیگران آن نوع کاری را می‌کردند كه واژۀ علم اکنون در ما فارسی‌زبانان تداعی می‌کند  و با علم مدرن تفاوت دارد.

مفهوم سومی نیز واژۀ علم در ذهن ما تداعی می‌کند که  "یک برش زمانی ازفرایند علم مدرن" است و من به آن دانش می‌گویم که تمایزی ایجاد کرده باشم. علم در دوران مدرن یک فرایند است. چیز مقطوعی نیست. بنابراين برش زماني آن، محصول آن مثل چيزي كه در کتاب‌ها نوشته مي‌شود، این را ما در ایران به اشتباه علم می‌نامیم و من به جهت تمایز از "علم مدرن" لغت "دانش" را پیشنهاد داده‌ام؛ يعني مجموعه ای از دانسته‌ها که از جنس معرفت است اما تمام آن نیست. در ایران در بهترین حالت در دانشگاه‌ها این را علم می‌دانیم. از روی کتاب درس می‌دهیم و از دانشجو انتظار داريم طوری اين کتاب را یاد بگیرد که با دو رقم اعشار بتوانيم به آن نمره بدهيم و بگوييم مثلا نمره‌ات 25/19 شده است. حتی در دانشگاه شریف، حتي در دانشكده فيزيك اين چنين است. در صورتی که وقتي در سال اول دانشگاه درس مي‌دهيم، اولين چيزي كه دانشجو در فصل اول كتاب فیزیک باید یاد بگیرد مفهوم اعداد يا ارقام بامعناست. به طور مثال فرض بگيريم اگر دماي تهران را سازمان هواشناسي اعلام كند امروز 22/4 درجه است اين 22 بي‌معناست حتي آن 4 هم شايد بي‌معنا باشد. چون تهران از شمال تا جنوب آن 5 تا 10 درجه ممكن است اختلاف دما داشته باشد. بنابراين بي‌معني است كه هواي تهران را 22/4 درجه سانتيگراد اعلام کنیم. این مسائل را ما به دانشجو ياد مي‌دهيم. اما خودمان آخر ترم با دو رقم اعشار نمره مي‌دهيم؛ عددی بي‌معنا؛  معدل‌ش را هم با دو عدد اعشار اعلام مي‌كنيم و الي آخر. هنگامی هم که می‌خواهيم نخبگان را در ايران معرفي كنيم آنها را با دو رقم اعشار از يكديگر متمایز مي‌كنيم. خوب اين قواعد ما است! این مسخره نیست؟ در صورتي كه خود ما درس مي‌دهيم كه اين‌ها بي‌معناست و اين تناقض را معمولاً متوجه نمي‌شويم؛ اين را من صراحتاً مي‌گويم. سال‌ها است در دانشكده‌ي فيزيك دانشگاه شریف سعي كرده‌ام بگويم كه چرا ما دو رقم اعشاری نمره می‌دهیم؟ چرا این کار بی‌معنا را انجام می‌دهیم؟ چرا این تناقض را از سال اول وارد زندگی دانشجو می‌كنيم؟ ولی موفق نشدم؛ فشار فرهنگی ناشی از تاریخ بسیار قوی‌تر است! اين علامت اين است كه ما نوشته‌ي مکتوب را، دانش را، با علم یکی می‌گیریم در صورتي كه اين طور نيست. یعنی برش زمانی از فرايندها را علم مي‌گوييم. پس این هم  یک مفهوم ديگري از علم است. این شد سه مفهوم رایج از واژۀ علم در ايران. ما هنوز با چهارمین مفهوم علم که در دنیا رایج است و فرایند بسیار پیچیده‌اي است غریبه‌ایم.

برای تقریب به ذهن مثالی بزنم. فیزیک‌دانان ذرات بنیادی در فرایندی پیچیده طی چند دهه به این اجماع می‌رسند که در ابتدای عالم ذره‌ای به نام هیگز باید به وجود آمده باشد، بسیار قبل از اینکه ذرات بنیادی آفریده شوند. برای آزمودن این نظریۀ فیزیکدانان، احتیاج به شتابگر بزرگي است با هزینه‌یی کلان. مجموعه‌ای از کشورهای اروپایی پیشقدم می‌شوند برای سرمایه‌گذاری در حد ده میلیارد یورو، یعنی حدود بیست برابر بودجۀ تحقیقاتی کل کشور ایران در سال 1391، تنها برای یک پروژۀ بنیادی و نه کاربردی یا صنعتی! برای ما در ایران قابل تصور نیست که چنین بودجه‌هایی برای تحقیقات بنیادی هزینه شود و آن را تزیینی و هدردادن امکانات می‌دانیم در سطوح عالی تصميم‌گیری کشور و شاید هم در سطوح عموم مردم! می‌گوییم یعنی چه كه این همه پول را هزینه می‌کنند؟ بگذار آنها این کار را انجام دهند، بعد اگر کار خوبي بود می‌پذیریم و اگر بد بود نمی‌پذیريم. یعنی آنجا که تبديل به دانش شد آن وقت ما تشخیص می‌دهیم که این دانش، که آن را با علم اشتباه می‌گیریم خوب یا بد است. خوب‌ باشد می‌گوییم خوب، بد باشد می‌گوییم بد. يعني متوجه نمی‌شویم چطور یک عده در کشورهاي اروپایی، در حد ده میلیارد یورو هزینه می‌کنند، یک آزمایشگاه درست کنند که یک ذره‌ي‌ ریزی را کشف کنند و نمونه‌های دیگر مثل اين. دوستان شاید یادشان باشد آزمایش مشابهی در امریکا بود كه در دهه هشتاد ریگان رئیس جمهور وقت آمریکا آن را تعطیل کرد. من دقيق یادم هست سنای امریکا حدود هشتصد میلیون دلار بودجه فقط برای تعطیلی این پروژه تصويب كرد. خوب ببینید ما اینجا توي ایران متوجۀ ابعاد و فرایند این نوع تصمیم‌گیری‌ها نمی‌شویم. به راحتی پروژه‌یی را تعطیل می‌کنیم و بودجه هم نمي‌گذاريم. یک پروژه را خواستند تعطيل کنند هشتصد میلیون دلار تصویب کردند برای جلوگيري از آن فرایندی که قرار بوده به علم تبديل شود. از اين مثال‌ها زیاد هست. خود ما هم چه در خارج درس خوانده باشيم و چه در ایران، هنوز متوجه نیستیم این فرایند چگونه کار می‌کند. چطور یک عده به اسم scientists می‌توانند دولت را متقاعد کنند که روی این پروژه سرمایه گذاری کند، و اين مراحل طول مي‌كشد و بعد وقتی که سرمایه‌گذاری شد چطور آن پروژه محقق می شود؛ چطور برای یک پروژه از يك كافر از یک ملحد یا یک موحد دعوت به همکاری کنند و به اعتقادات شخصی او نگاه نکنند و فقط موثر بودن او را در پروژه در نظر بگیرند؛ با کارخانجات سراسر دنیا حتی ایران قرارداد ببندند، بر رقابت‌های نیروی انسانی و دانشگاهی و مدیریت مجموعه‌یی از کشور ها و مراکز تحقیقاتی فائق آیند تا بالاخره پروژه به ثمر ‌برسد؛ داده بیرون ‌آید، داده‌ها تحليل ‌شود و سرانجام دانش جدید تولید ‌شود. این يك فرایند پیچیده است كه در مورد خاص ذرۀ هیگز نزدیک به پنجاه سال طول ‌کشید. این را در ایران درک نمی‌کنیم و این را علم نمي‌دانيم حتی در دانشگاه‌ها، چه برسد در سطح دولت و مردم.

ما هميشه از علم و خوب بودن علم حرف می‌زنیم ولي از ديد من فقط سه مفهوم قبلی را درك مي‌كنيم. هیچ کدام از ما مفهوم چهارم را در نظر نمی‌گیریم. به جهت کوتاهی زمان و به منظور روشن شدن این چهار مفهوم می‌خواهم مصداق یا مصادیق تمایز میان مفهوم نوين علم و  مفهوم علم سنتی را بگویم. به عنوان شاهد عینی، لااقل در این سی سال بعد از انقلاب که به ایران آمدم، و بر مبنای تجربه در فضای علمی ایران وارد مصاديق اين مسئله شده‌ام.

از مورد اول شروع کنم: وجود تقدس در علم سنتی و نبود آن در علم نوين. واضح است كه ما در علوم سنتی خود قداست داریم، قدسیت داریم، تقدس داریم، ولي در علم نوین هیچ‌کس مقدس نیست. انیشتين اصلا مقدس نیست، فاینمن مقدس نيست، داوكينز مقدس نيست. این‌ها ممكن است دانشمندان بسيار برجسته‌اي باشند، کار مهمی هم انجام داده باشند. احترام به آنها در اجتماع علمی به معنی این نیست که دیگر کسی کار علمی آنها را به نقد نمی‌کشد. ولی ما در ایران الآن داريم اين كار مقدس‌سازي را به حوزۀ علم مدرن به شکل بسیار مبتذل ادامه می‌دهیم. انگار این حوزۀ فعالیتِ بشر همانند علوم دینی و معرفت دینی است؛ - نه به علمای حوزه كه آنها راهشان جداست، بلکه علماي دانشگاهی، دانشمندان و دانشگرهاي دانشگاهي هم افراد مقدس تولید می‌کنند. تابلو نوشتۀ "به آرامگاه مقدسِ ... خوش آمدید" را من خودم ديدم كه دارم مي‌گويم؛ به مقدس کردن حسابی توسط رسانۀ ملی و رسانه های نوشتاری از هر مشربی و آموزش و پرورش ما توجه کنید. این برای ما خیلی عادی است. شما اصلاً جرأت نمی‌کنید به رسانه‌ها بگویید چرا این کار را می‌کنند. به خاطر آن مفهوم سنتی كه در ذهنشان است مقدس کردن دانشگران را بدیهی می‌گمارند. کسی که قرار است نماینده علم نوین باشد قداست برنمي‌دارد. اینها را با هم مخلوط می‌کنیم و آن وقت این رویدادهای فرهنگی خیلی تاسف بار در کشور ما روي مي‌دهد که مقابلۀ با آن به شدت سخت است و برای انسان مزاحمت ایجاد می‌كند.

مورد ديگر، درست بودن در مقابل برحق بودن است. در علوم دینی سنتی، ودر تصور ما از علم که مخلوطی از سه مفهوم اول است، هنگامی که گزاره‌یی علمي را درست می‌پنداریم آن را بر حق هم می‌دانیم. درست بودن را همان برحق بودن می‌گیریم انگار كه اين يك مسئله‌ي حق است و هر چيز غیر از این باشد حق نیست. در صورتی که در الگوی علمي نوین دنيا چنيين چیزی نداریم. گزاره‌ای را درست می‌پنداریم كه اجتماع علمی آن را تایید کند، یعنی اجماع بر سر آن باشد، نه منطق آن را تعیین می‌کند و نه فلسفه و نه اعتقاد، بلكه یک قرارداد در اجتماع علمی. مجموعه‌ای از دانشگران در خصوص موضوعي صحبت می‌کنند، در گفتمانی مشارکت می‌کنند و دست آخر در یک فرایند پیچیده اجماعی حاصل می‌شود که "درست" چیست و این ربطی به "حق" ندارد. برخلاف آنچه كه فلاسفه‌ي علم می‌گویند که انگار یک منطقی پشت این است، در علم نوين اين گونه نيست. البته يك منطقی وجود دارد، ولی منطق اجماع در اجتماع علمی است نه نوع دیگری. این کژفهمی باعث خيلي از مشكلات ما در توسعه کشور است. مشكل، فهم علم نوین و به تبع آن دنیای نوین است. در این کژفهمی مفهوم علم و آموزش آن ناپیوسته بودن تاریخ ما و منحصربه فرد بودن تحولات تاریخی ما و رکودی که بعد از قرن ششم در جهان اسلام از جمله ایران اتفاق افتاده نقش اساسی دارد.

تاریخ علم در ايران، از دوران ساسانیان تا امروز مملو از اتفاقات مهم و تاثیر گذار است. ولي تصویری که می‌خواهم این‌جا نشان بدهم نسبت به آنچه در كتاب ايران 1427 قبلا آمده، یک مقدار تغییر يافته است. بگذارید از گسستی صحبت کنم که در چند مورد از آن نام برده‌ام. یکی دوران قبل از اسلام كه مظهر آن مدرسه‌ي جندي شاپور است. یک مدرسه پزشکی بوده، منتهی گاهی گفته می‌شود وسیعتر بوده است. من نمي‌خواهم وارد جزئيات تاريخي آن شوم؛ ولي به جنبه‌ي گسست علمی و فرهنگی و نیز به قید و شرط‌های اعتقادی در آن نگاه كنيد. جندي شاپور در قرن دوم هجری به عنوان یک مدرسۀ عالی تعطيل می‌شود و رئيس آن به بغداد می‌رود. او در بغداد دارالحکمه و بیمارستان تأسیس می‌کند؛ یعنی سنّت‌ش به بغداد منتقل می‌شود. فقط پزشکی! هیچ چیز دیگری منتقل نمی‌شود. در دوران اسلامی یک مجموعه‌ مؤسساتي تأسیس می‌شود که  عموماً بعد از قرن ششم هجری است.

سال 456 هجری که طغرل بغداد را گرفت مبداء مناسب تاریخی برای شروع این دوره است. بعد از آن، ‌اين تجربيات مبتنی بر خردگرایی آزادمنشانه تماماً تعطيل مي‌شود و دوره مدارس نظامیه با تحدید خرد شروع‌ می شود. امروزه اگر از افتخارات دوره‌ي اسلامي صحبت می‌کنیم فراموش نکنیم که این دوره طلایی قبل از سلجوقیه بوده و با ظهور سلجوقیان بذر انحطاط کاشته شده است. نکند بی خبر از این تاریخ پا جای همان دوره بگذاریم. در نظامیه‌ها با مذاهبی که تدریس می‌شد و نوع آموزشي كه داشتند، اجازه‌ي تفكر به غير از مسائل دینی‌شان محدود شده بود به آنچه که فقه نیاز دارد. این رسماً در بسیاری از کتب ثبت شده است که آن‌جا تدريس در مورد  فلسفه، پزشکی، حتی ریاضی و نجوم فقط تا حدّی که فقه نیاز داشت، اجازه داده می‌شد. اصولاً در حوزه‌ي علمیه‌ي ما هم همين است در هر جای ايران و نجف هم همين‌طور است. اين‌، یعنی محدود کردن تفکّر، که در دوران قبل از سلجوقیان كاملاً آزاد بود. این محدودیت برای ابوريحان وجود نداشت، براي فارابی وجود نداشت. بعد از آن به وجود آمد. از اینجا گسست دوم شروع می‌شود. بعد از آن گسست اول که جندي شاپور تعطیل می‌شود، و تا دوران قاجار اوضاع به همين منوال است.

افول علمي از نظاميه‌ها شروع مي‌شود و این سنتي است که منتقل می‌شود به حوزه های علمیه‌ي ما. هیچ چیز دیگری که ما به آن آموزش عالي مي‌گوييم به دوران قبل از ما وصل نیست. مثلاً مدرسه‌ي فلاحت و بقیه مدرسه‌های نوین که در اواخر دوران قاجار و بعد از مشروطه تأسیس شده‌اند و در دانشگاه تهران ادغام شدند، همگی نهادهایی بودند کپی از موسسات اروپایی. هیچکدام به سنت قبل از ما وصل نیست. این، آن گسست واقعی است که ما باید به آن توجه كنيم. نهادهايي تاسیس شده‌اند مثل دارالفنون، آن را هم كه نگاه كنيد مي بينيد معلمانی که آمدند همه از خارج بودند. گاهی تقريرات آن‌ها توسط ایرانی‌ها نوشته می‌شد. این تقريرات به فارسی بود، گاهی به زبان فرانسه يا آلمانی بود. معلمان دارالفنون، معلمان درجه سه يا چهار بودند و درجه یک و دو نبودند. هیچکدام از دانشمندان مهم آن دوران نیامدند در دارالفنون‌ما تدریس کنند. مثلاً فيزيك آن را  يك افسر توپخانه امپراطوري اتريش، به با‌استعدادترین بچه‌های ایرانی در دارالفنون تدريس مي‌كرد. تقریرات او در کتانی به نام فيزيك نمساوی را انجمن فیزیک ایران چاپ کرده است. مطالعه این کتاب نشان می‌دهد چه غلط‌هايي یا چه آشفتگی هایی به با استعداد ترین جوانان ما  از طريق آموزش منتقل شده است. بقیه جاها هم کم و بیش مثل همان بوده است.

بنابراين، آنچه كه در اين دوران شروع شده اولاً با سنّت گذشته‌ي ما بی ارتباط بوده است و ثانياً با مدرسان درجه سوم و چهارم شروع شده، نه با بهترین مدرسان و بهترين دانشمندان دنیا. یعنی ما هیچ فكري هم نداريم، هیچ سندی هم نداریم كه نشان بدهد چه تدبیر و خردی در این تاسیس‌ها به کار رفته است. سند تاسیس دارالفنون در کتاب مخبرالسلطنه را نگاه کنید، سند دانشگاه تهران را نگاه کنید در کتاب یادگار عمر عیسی صدیق، سند دانشگاه پهلوي شيراز را نگاه كنيد، سند اساسنامه دانشگاه شریف را نگاه كنيد، تأسف‌بار است؛ در هیچ کدام از تفکری که حکایت از تامل در این تاسیس‌ها بکند خبری نیست!

دارالفنون داستانش این است که ناصرالدین شاه به مخبرالسلطنه -كه در برلين بوده- تلگراف فرستاده که ما دیگر پول نداریم تا مهندس معدن از خارج بیاوریم؛ کسانی را بفرستید که بیایند بچه‌هاي ما را تربیت کنند. بچه‌های دولت را تربیت کنند. و اين‌گونه شروع می‌شود كه مخبراالسلطنه به مغازه الکتریکی زیمنس که كنار خانه‌اش بوده، مي‌رود و در خصوص فرستاندن مهندس به ايران صحبت می‌کند و بعد روابط شروع می‌شود و چند مهندس به ايران مي‌فرستند و سپس تاسيس دارالفنون.

دانشگاه تهران هم شبیه همین است. برويد خاطرات عيسي صديق را بخوانيد كه در مورد چگونگي تأسیس دانشگاه تهران نوشته است. آدم بسیار تحصیل‌کرده‌ای بوده است؛ ولی وقتی طرح را نگاه می‌کنیم و تلگرافی را که تيمور تاش به او زده است بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم كه هيچ عمقي در كار نبوده است. وقتي مقايسه مي‌كنيم با دانشگاه‌هاي اروپايي كه در قرن نوزدهم تأسيس شده‌اند، اين انقلاب را كاملاً حس مي‌كنيم. ولي در ايران فکری پشت تأسیس این مدارس و دانشگاه‌ها نبوده و بعد از انقلاب هم همین وضعيت حاكم است. دانشگاه تربيت مدرس -دقيقاً در جريان تأسيس آن هستم- هيچ فكري پشت آن نبوده است. اصلاً از روی اسم آن می‌توانیم بفهمیم: دانشگاه تربيت مدرس! پول نداشتند که مدرس از خارج بیاورند؛ مدرسان کنونی به حد کافب مکتبی نبودند؛ گفتند يك جایی باشد که مدرس مکتبی تربیت کند؛ مکتبی باشد و کتاب‌ها را درس بدهد. تأسيس اين دانشگاه چه ربطی به علم دارد؟ و پس از تاسیس چه انتظاری از آن می توان داشت!         خوب به تفكر و بینش پنهان پشت سر انگیزۀ اين مراکز نگاه می‌کنید واضح مي شود كه چرا این مراکز نمی توانند بازده مطلوبی داشته باشند. من اين موضوع را از این جهت مطرح می‌کنم چون هر چه باشد اين تاریخ ماست و از تاریخ هم باید عبرت بگیریم. این گسستگی که از زمان نظامیه‌ها تا الآن بوده است، از آن مي‌گذرم. بعید است بتوانیم بگوییم دوران مغول يا دوره‌ي سلجوقیان اصلاً ارتباطي با غرب نبود. من خيلي وارد آن دوران نمی‌شوم. ولی از دوران عباس میرزا ارتباط نوعی دیگر با غرب برقرار می شود و ما وارد دوران "بهت" می‌شویم، آن گونه که در نوشته هایم مطرح کرد‌ه‌ام. می‌دانستیم خبری در دنيا هست كه ما نمی‌فهمیم؛ حیرت‌زده شدیم. (ما کتاب‌هایی داریم از آن دوران به نام حيرت‌نامه، که اروپا را با ما مقایسه می‌کنند. این لغت را هم من از آنجا گرفتم.) دوران پهلوی تا انقلاب 57 دورانی است که شروع می‌کنیم از انفعال بدر آییم و کاری در مقابل عقب ماندگی‌ها انجام دهيم. دانشگاه‌ها، فرهنگستانها، و تأسیس نهادهای مدنی دیگر. یک مقدار هم افتخار به گذشته‌ي قبل از اسلام، که بگوییم ما دیگر از قعر تاریخ می‌خواهيم بیرون بیائیم.

دوران آگاهی را دوران بعد از انقلاب اسلامی می‌دانم. نه به این معنی که از هر جهت آگاه شدیم، بلکه چون متوجه عمق عقب‌افتادگي خود شدیم و سعی كرديم بیرون بیائيم. دوران آگاهی در ايران شروع شده و اگر این هفتصد سال را بخواهیم تقسیم‌بندی کنیم، در همه‌ي این دوره‌ها گسست می‌بینید، در چند دوره اين اتفاق افتاده است. نقل قولی را از کتاب ايران 1427 می خواهم نقل کنم. این نقل قول خیلی گویا است. از يك اروپايي كه هم‌عصر غزالي است، اوايل سلجوقیان و در دوران نظامیه‌ها بوده است، دوراني كه انحطاط ما شروع می‌شود؛ دوران محدود کردن تفکر در ایران! او چه مي‌گويد؟ مي‌گويد: «من از استادان عربم(منظور مسلمان‌ها است، به خصوص آندلسي‌ها) و از اسلام  آموختم که عقل را راهنمای خودم قرار دهم. حال آنكه شما به آن خرسنديد که زنجير اسیري يك مرجع اخلاقی را به گردن داشته باشید». این حرف کسی است که وقتي از دوران تاریخ روشنفکری می‌خواهند اسم ببرند به او ارجاع می‌دهند.(این‌که عقل را باید مرجع قرار دهیم و از مسلمانان یاد بگیریم. چیزی که با غزالی و تاسیس نظامیه ها در ایران از بین رفت.) همان هنگام که غزالی و خیلی‌های دیگر، ابن سينا و ديگران را کافر نامیدند - و الآن ما به آن‌ها افتخار می‌کنیم- و با شروع نظامیه‌ها عقل را محدود کردند؛ آن زمان در اروپا تحولاتی شروع شد به اقتباس از خردگرایی اسلامی و همزمان با شروع خردگریزی در کشورهای اسلامی از جمله ایران!

فرصت نیست وارد مسائل تاريخي دیگری بشوم ولی مثال ديگري مي‌زنم كه واقعاً گویا است از  كتاب روزبهان اصفهاني در اواخر آق قویونلو‌ها و اوایل صفوی كه همزمان با عصر گاليله است. اسم كتابش "سلوك الملوك" است. آنجا مي‌گويد: «پس ثابت شد که تعلم علوم فلسفی، سوای آنچه علماي شریعت آن را داخل علوم خود ساخته‌اند، اشتغال ضروری نیست. بنابراین شیخ الاسلام واقف باشد که از تعلّم آن منع كنند و اصلاً نگذارد کسی به درس و تعلّم آن مشغول گردد.»  از نتایج این طرز تفکر همان صفویه است که می‌بینیم ملاصدرا را از اصفهان تبعید مي‌كند. درست است كه ما الان پژوهشکده‌ي صدرا می‌سازیم، ولي ملاصدرا تبعید می‌کنیم. ملاصدرا هم در آن دوران تحمل نمي‌شد! خوب، این، سیصد سال بعد از شروع نظامیه‌هاست. از اين گزاره‌ها ما فراوان داریم و متأسفانه این روزها در وزارت علوم و آموزش و پرورش شاهد تکرار این نوع گزاره‌ها هستیم. این از لحاظ تاریخی مهم است که بدانیم داریم چه کاری می‌کنیم. نتیجه‌اي که در آخر می‌خواهم بگيرم، اين است كه همين گزاره‌ها را با نقل قول قبلي مقایسه کنیم. این حرکت‌های به اصطلاح رشد تفکر و تعقل و از طرف ديگر خفيف كردن آن به لحاظ تاریخی، منجر به اتفاقاتی شده که همه شاهد آن هستیم و می‌بینیم كه در نتيجه‌ي آن در چه وضعیت خفت باری کشورهای اسلامی قرار گرفته‌اند. این نتیجه ناشی از همین دوران هفتصد یا هشتصد ساله‌ي بعد از سلجوقیان است؛ پس در افتخار به آن لازم است تامل بیشتری بکنیم!

حالا من دوباره به سراغ مفهوم علم و مدرسه مي‌آيم. این مفهوم علم بعد از تأسیس نظامیه‌ها طوري با تحولات اجتماعی عجین می‌شود که تفکیک علوم دینی و روش‌های آموزش علوم دینی از مفهوم علوم غیر دینی و علم مدرن به سختی امکان‌پذیر است. خیلی واضح است؛ ما از تأسیس همان مدارس تا همین الآن در تمام دانشگاه‌هاي خود بدون استثناء، تأکید را بر مفروضات گذاشتیم. ياد گرفتن اين گونه تعريف شده است كه كتاب را بخوانيم و تكاليف آن را تحويل دهيم. همه‌ي ما داریم این کار را می‌کنیم و این ناشی از آن نوع تفکر آموزش درعلوم دینی است که مبنای تأسیس حتی نهادهای آموزشی نوین در ایران شده است. من دوباره تأکید می‌کنم كه از دوران نظامیه‌ها به بعد و تأسیس مدرسه‌هاست كه وضع اين‌گونه مي‌شود. هنوز فکر می‌کنیم که علم نوین را باید به همان روش نظامیه‌یی آموزش داد. همه‌ي ما در تمام دانشگاه‌ها داریم اين كار را مي‌كنيم، بدون اینکه متوجه قبح آن شویم و درك كنيم كه اين روش هيچ ارتباطی با علم نوین و نقش خلاقیت در آن ندارد. اين روشِ آموزش علم مدرن نیست!

یادمان باشد هنگامی که از دوران طلایی اسلام صحبت می‌کنیم به دوران قبل از نظامیه‌ها و قبل از سلجوقیان توجه داریم که مربوط است به دوران قبل از قرن پنجم و ششم هجری؛  بعد از آن شروع دوران خفّت ما است که ما مسلمانان را به این روز انداخته که پس از دویست سال آشنایی با غرب هنوز مقهور آنهاییم و چه بلاهایی بر سر یک میلیارد مسلمان که نمی آید! ما الآن به ابن سينا افتخار می‌کنیم، به ملاصدرا افتخار مي‌كنيم؛ در حالي كه یکی کافر تلقی شد و ديگری تبعید!

این مضمون شعری از مولوی و شاعری ديگر که « از کسی می‌پرسند زعفران خورده‌ای؟ جواب می‌دهد با كباب خورده‌ام بسیار »  مصداق این وضعیت ماست که «علم» را می‌شنویم اما با چیز دیگري اشتباه می‌گیریم!  پیاز را با زعفران! هیچ رئيس جمهوري نداشتیم بعد از انقلاب، که بگوید علم چیز بدی است. همه می‌گویند علم چیز خوبی است. ولی آنجا که قرار است علم به معني درست اتفاق بیفتد عقب  مي‌نشينند و می‌گویند نه! علم را در حدی می‌بینند که کتابخانه برای دانشگاه درست کنند؛ به جای زعفران پیاز در ذهنشان است!

علم را در این نمی‌بینند که بیایند در یک پروژه کلان بین المللی شرکت کنند يا يك پروژه‌اي مثل آن را در ايران پياده كنند. علم را در این حد می‌بینيم که یک موشکي بسازیم كه وقتي عراقي‌ها به ما حمله كردند، چيزي داشته باشيم- بالاخره هموطنان ما در خطر هستند؛ كشور در خطر است؛ بايد موشك بسازيم، این را       می‌فهميم- ولی اینکه چه طور یک موشک ساخته می‌شود، چطور شد مثلاً در جنگ جهانی دوم بمب اتمی ساخته شد، این موشک‌ها چگونه شد که ساخته شد از هیچ و با یک تخیل؟ این فرهنگ چه بود که چنین تخیل هایی را مجال تحقق داد؟ این را دیگر قبول نداریم؛ دنبالش نمي‌رويم. می‌گوییم بگذاريم آنها اين كار را انجام دهند. اگر ساختند و چیز خوبی بود، ما هم کپی می‌کنیم و می‌سازیم. و نمي‌دانيم كه یک  مسئله‌اي اتفاق می‌افتد. یک ایده‌ای خلق می‌شود. یک عده‌اي در فرایند خلق اين ایده متقاعد می‌شوند و سرمایه‌گذاری مي‌كنند که از اين فرايند، حالا یک موشکی ممكن است به وجود بیاید. اصلاً این فرایند را نمی‌پذیریم و اصلاً حاضر نیستیم سرمایه‌گذاری کنیم. مطمئنم اگر كسي به برخي از آزمايشگاه ‌هاي دانشگاه‌ها برود و پای صحبت بعضی از این همکاران ما كه اين ديدگاه را دارند بنشيند باید زار زار گریه کند که آیا این واقعاً کشور ما است که یک کسي توانایی خلق كردن دارد ولی هیچ كاري نمي‌تواند انجام دهد و هیچ کسی و هیچ نهادی کمکی نمی کند؟ از او کسی خلاقیت نمی طلبد! فقط در طول ماه چند روز برود سرکلاس به دانشجو درس دهد و نمره دهد و تمام علاقه‌اش را کنار بگذارد. ما داريم اين كار را می‌کنیم. در تمام دانشگاه‌های بعد از اسلام داریم اين كار را می‌كنيم. جاهایی كه یک مقدار اختلاف با اين وضعيت مي بينيد به خصوص بعد از انقلاب، به خاطر نیازهای جنگ و نیازهای دفاعی‌مان بوده است که بالاخره مجبور شدیم، و نه ابتدا به ساکن بلکه به لحاظ تاکید بر اهمیت نوآوری و تکریم خلاقیت!.

امید من اين است كه در ايران تحولي اتفاق بیفتد. منظورم در بخش سياست و بخش فرهنگ است. شاید هم از بخش دفاعی کشور شروع شود که پیش از هرنهادی این نیاز را می‌فهمد و مجبور است راه حلی پیداکند؛ و این امید که دانشگاه‌ها بفهمند؛ آنها در مقامی هستند که باید بدانند خلاقیت چه نقش کلیدی دارد. هیچ جای دیگري این تشخیص داده نمی‌شود. در بخش فرهنگی اصلاً تشخیص داده نمی‌شود که ما متأسفانه خیلی بر آن تأکید می‌کنیم. در بخش سياسي و دولتی هم تشخیص داده نمی‌شود. موتور این امیدی که به رشد ایران مي‌توان داشت، احتمالاً از طریق بخش دفاعي روشن مي‌شود، چون مجبور هستند وارد عمل ‌شوند. ببینید ما زیردریایی می‌سازیم. من خودم یکی از اولین کسانی بودم که داخل اولين زیر دریایی ساخت ایران رفتم. دهه هفتاد بود و لذت بردم. هنوز به آب انداخته نشده بود. و چه اتفاق افتاد؟ الآن انواع  نمونه‌هاي آن را  می‌بینیم. ولی هنوز خیلی فاصله داریم با آن نمونه‌هايی كه كشورهاي صنعتی مي‌سازند.

نکته‌ای که اینجا می‌خواهم بیان کنم، اين است كه تاریخ ما، ساختار ذهنی ما را شکل می‌دهد. چه بخواهیم و چه نخواهیم ما یک جور خاص فکر می‌کنیم. مفاهیم خاصی در ذهن ما وجود دارد كه این مفاهیم را ما نساخته‌ایم؛ تاریخ ما ساخته است. بخشی از این تاریخ، قبل از اسلام است؛ بخشی بعد از اسلام، بخشی مربوط به دوران آخر آل بويه و شروع سلجوقيان است و بخشی بعد از سلجوقيان و مغول و  همين‌طور تا پهلوی ادامه دارد. این ساختار ذهن ماست كه ساخته شده و نمی‌گذارد ما به راحتی درک کنیم که واژۀ علم نه آن چيزي است كه در ذهن ما تداعي مي‌‌شود، بلکه فرایندی‌ست اجتماعی كه از گاليله و نيوتن در اروپا شروع شده است. روان‌شناسان اين را خيلي خوب تشريح مي‌كنند؛ اينكه چطور ساختار ذهنی آدم باعث مي‌شود چیزهایی که وجود ندارد را  ببيند، خیال ‌کند می‌بیند! این را در روانشناسی با عنوان مثلث كانیتسا مطرح می‌کنند؛ کانیتسا  استاد علوم تربيتي و روانشناسی بود در دانشگاه تریست ایتالیا. او اولين بار مثلثی را رسم مي‌كند تا نشان دهد چطور ساختار ذهنی تأثیر می‌گذارد و هر چیزی را همه جا نمی‌شود به مردم آموزش داد. در واقع ساختار ذهني خود من هم اجازه نمی‌دهد. من همیشه خیال می‌کردم معلوم است که می‌دانیم علم چیست و معلوم است كه علم چیز خوبی است. اگر ايران اين كار را نمي‌كند براي اين است كه کارشناسان سازمان مدیریت پول نمي‌دهند و به هزار شگرد مانع مي‌شوند. ولي اصلاً به اين صورت نيست. نه تنها كارشناس سازمان مديريت نمي‌دانست زعفران است یا پیاز؛ بلكه استاد دانشگاه هم نمي‌دانست، وزیر هم نمی‌دانست، معاون وزیر هم نمی‌دانست، رئیس جمهور هم نمی‌دانست. هیچ کس متوجه نیست. همه به این شکل مثلثی كانیتسا نگاه می‌کنند و دو مثلث مي‌بيند، در حالي كه اصلاً مثلثی در آن شکل وجود ندارد. مسئله‌ي ساختار ذهنی هیچ ربطی به اعتقادات مذهبی ندارد که من مسلمانم يا نيستم، متعهد به اسلام هستم يا نيستم. اصلاً ربطی به این مسائل ندارد. این را متوجه نشدیم و حتی در دوران بعد از انقلاب اسلامی، فرصت هم نکردیم به اين مسائل فکر کنیم.

می خواهم به دو عنوان که در مقالاتم به کار برده‌ام یکی «علم ديني انحصاری» و یکی «علم دینی تخصيصي» برگردم تا قدری مفهوم علم دینی را باز کنم. وقتی می‌گوییم علم دینی بد است يا خوب است، مثل این که فیزیک اسلامی داریم یا نداریم، خوب است یا بد است، باید بدانیم از چه صحبت می کنیم. عده‌ای در این سالهای اخیر مقالات گوناگون نوشته اند و از علم اسلامی دفاع مي‌كنند. آقای دکتر ولایتی این اواخر گفته است که «من تا الان فکر می‌کردم فیزیک اسلامی وجود ندارد، اقتصاد اسلامي وجود دارد ولی الآن معتقد شدم فیزیک اسلامی هم وجود دارد.» اين حرف نمونه‌ایست از غفلت بنیادی از علم نوین و نشناختن آن. به ترکیب‌هایی از نوع اقتصاد دینی، اقتصاد اسلامی، و فیزیک اسلامی و هر علمی كه لغت اسلامي به آن اضافه شده است و استنباط انحصاری از آن می‌شود توجه کنید؛ یعنی به علمی که فقط اجازه می‌دهد در چهارچوب معيني تفکر شود؛ فقط و فقط در آن حدي كه نظام یا علم شریعت احتیاج دارد؛ این را علم دینی انحصاری می‌نامم! یعنی فیزیکدان طرفدار اين نوع علم فقط در یک چهارچوب معين و تا حد معین اجازۀ تفکر دارد؛ حد را علوم نقلی (اجازه دهید اين لغت را به كار ببرم) که مبتنی بر وحی است نه خود وحی تعیین می‌کند. در مقابل، از واژۀ علوم دینی تخصيصي صحبت می‌کنم. فرض کنید از واژۀ اقتصاد اسلامی به همان معنایی استفاده کنم كه مي‌گوييم اقتصاد کاپیتالیسم(سرمايه‌داري) یا اقتصاد كمونيستي. این البته علم مطلوبی است؛ یعنی یک متفکری بر مبنای یک اعتقادي، يك روش اقتصادي بیان کند. ببینید كشورهاي كمونيستي همه شكست خوردند ولي اقتصاد کمونیستي شکست خورده نیست و همواره موضوع کنکاش علمی در دانشگاه ها قرار خواهد گرفت؛ این بیانگر یک نوع تفکر است که همواره مفید است. بپذیریم که این نوع علم دینی تخصیصی، مثل اقتصاد اسلامی، اتفاقاً خیلی چیز خوبی است. این باعث رشد علم به معني واقعي‌اش می‌شود بدون این که تفکر انسانی محدود شود. پس باید تفکیک کنیم وقتی می‌گوییم علم دینی منظور کدام علم است؟ آیا انحصاری است، که اين یعنی خفه كردن تفکر و از بین بردن علم. یا تخصيصی است، که چیز خوب و مطلوبی هم هست. نقل قولی است که از کتاب اخير آقای جوادی آملي برداشتم؛ سوالی بوده که شيخ صدوق از امام رضا(ع) پرسيده است. از ایشان می‌پرسند امروز مدعیان(منظور ايشان مدعیان مذهب است)، زیادند و دعواها فراوان. پاسخی که امام رضا(ع)  می‌دهند اين است كه مرجع تشخيص عقل است. عقل را براي تشخيص مرجع قرار دهید و خوب دقت کنید! الان وزارت علوم ما این را قبول ندارد. شاهد زیاد داریم که وزارت علوم فعلاً این را قبول ندارد و نمی‌دانیم اينجا ما باید حرف امام رضا(ع) را قبول کنیم یا حرف وزارت علوم را. خوب این نقل قول دیگری است که روی این اتفاقاً تاکید دارم!

اخیراً كتابی را از آقای جوادی آملي خواندم. آن جا می‌گویند عقل در درون دین شناسی و معرفت دینی نگريسته شود؛ یعنی این را مطلوب می‌دانند. در هیچ کتابی به این صراحت نیامده که عقل محصور در معرفت دینی باشد. ولی از این جمله می‌شود سوء استفاده کرد که منظور این است که عقل باید محصور در معرفت دینی باشد. این یعنی علم دینی انحصاری، يعني علم را انحصاری و تفکر را محدودکنیم. اين قطعاً به از بین بردن علم و تفکر می انجامد. با آن نقل قولی که از امام رضا آوردم نمي‌خواند. و در جای دیگر آمده که اصلاً علم نمي‌تواند سكولار باشد. عالم مي‌تواند سكولار یا به قول من ناسوتی باشد که از ديد من با مفهومی که از علم گفتم يا تعريفي كه از فرایند علم کردم فرق دارد.

من لغت ناسوتي را به كار مي‌برم كه در سنت ما است و در زبان فارسي ما هست و كم و بيش هم معني سكولار را مي‌رساند. علم نوین بنا به تعریف ارتباطي به ناسوتی بودن يا نبودن ندارد؛ همانطور كه نجاري ارتباطی با ناسوتی نه دارد و نه ندارد! مثلا ما نمی‌توانیم بگوییم نجاری سكولار! نجاري یک حرفه است، يك كسي يك كاري مي‌كند. علم مدرن یک حرفه است هیچ ربطی به اعتقادات ندارد، نه مخالفت می‌کند نه تأیید می‌کند. می‌گوید آن یک مسئله جداگانه است و اصلاً ربطی به این ندارد. يك حرفه است. کسانی که این روش کار را بلد باشند کار علمی انجام می‌دهند. بگذارید من کلمه مخضرم را به کار ببرم که یکی از اصطلاحات دوران صدر اسلام است؛ مثلاً شعرای مخضرمين می‌گفتندكه متعلق به دوران جاهلیت بوده‌اند، اما در دوران اسلام هم شعر می‌گفتند. یعنی هم در دوران قبل از اسلام بودند و هم دوران بعد از اسلام. گروه‌های سنتی نه دانشگاهی ما معمولاً مفهوم منسوخ علم نظامیه را علم می‌دانند و تکلیف با آنها روشن است. اما متخصصان دانشگاهی مفهومی از علم در ذهنشان است که حداقل باید بگوییم مخضرم‌گونه است؛ يك بخش رفتاری آنها نظاميه‌ای است، از جنس علم دوران ابوعلی سینا هم نیست، دوران ابوریحان هم نیست، دوران فارابی هم نیست، اما در عین حال کمی هم آب و رنگ علم مدرن را در خود دارد.

امور دانشگاهي معمولاً به اين شكل است. یک کار ملغمه‌اي داریم انجام می‌دهیم، بدون این که واقعاً بدانیم چه كار داریم مي‌كنيم و چه می‌خواهیم؛ بدون هیچ گونه تاملی! یعنی در این دوران گذار به آگاهی –آن گونه که من نام گذاری کرده‌ام- اتفاقات جدیدی دارد در ایران، به خصوص در جمهوری اسلامی می‌افتد از جنس گذار فاز که در علوم فیزیکی با آن آشنا هستیم:  بخار آب می‌شود و آب بخار می‌شود و از يك فاز به فاز ديگري در مي‌آيد؛ در این میان هنگامی که فاز جدید قطعی نشده است با ملغمه ای از فاز قدیم و جدید رو به رو هستیم که نه آن است و نه این! قطعاً ارزش‌ها و هنجارهایی که ما داریم خُرد می‌شود و شکسته می‌شود و چیز  ديگري جایگزین آن خواهد شد و نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم كه چه خواهد شد. بنابراین خیلی از این اتفاقاتی که می افتد ممکن است اصلاً چیز بدی نباشد كه معمولاً آن را با فساد اشتباه می‌گیریم. در این دورانِ رفتن به آگاهی و در این دوران گذار، هنجار‌ها از بین می‌رود و هنجارهای جدیدی جایگزین‌ آن می‌شود که ابلهانه است اگر آن را غربی بنامیم. تغییر فاز ما پس از قطعی شدن دوران آگاهی بد.ن شک متاثر از غرب یا متأثر از دستاورد بشر است در چهارصد سال گذشته-که ما خواب بودیم- و نمي‌توانست متأثر نباشد! به عنوان ملتي كه سابقه داريم، باید و می‌توانیم هوشیار باشيم كه چه انتظاری بعد از اين براي بعضي از اين گزاره‌ها داريم؛ ما چه کار می‌خواهیم بکنیم اگر پیشرفت را می‌خواهیم؟ باید به الگوی خود فکر کنیم؟

از دید من به اين راحتي نمی‌توانیم اين كارها را انجام دهيم. باید توجه كنيم كه دو مفهوم کلیدی كه علم مدرن بیان کرده به شدت تمام کشورها را تحت تأثیر قرار داده است: اجتماع علمي و گفتمان علمي. تركيب این دو مفهوم با هم است که اجازه می‌دهد یک گزاره‌ي علمي را بپذیریم و اين‌كه یک گزاره درست یا غلط است؛ نه یک فرد، نه یک منطق فلسفی و نه یک منطق علمی! تا نتوانیم در کنفرانس‌ها برويم، نتایج پژوهش های خود را ارائه بدهیم، بحث كنيم، و ديگران بشنوند حرف ما مورد پذيرش قرار نمي‌گيرد و اصلاً یک گزاره‌ي علمی نمی‌شود، و بر روي آن سرمایه‌گذاری نمی‌شود. ما هنوز به این دو مفهوم بی‌توجه هستيم. هنوز در کشور ما اجتماع علمی به وجود نیامده است. ما جامعه‌ي دانشگاهي داریم ولی اجتماع علمی یک چیز دیگری است. به اين دليل مثلاً فرض كنيد من یک کار علمی خوب انجام دهم باید به همه جاي دنیا بگويم، در اجتماع علمی طرح کنم تا که بگویند درست است یا غلط؟ تا پذیرفته بشود یا نه! داخل کشور کسی نیست كه داوری کند اگر هم داوری کند چیزی نمی‌گوید. به همین دلیل است كه براي مثال دانشمند خوب ما را صدا و سیما تعیین می‌کند نه دانشگاه، نه دانشكده و نه انجمن علمی ما؛ که این حکایت از درماندگی ما می‌کند!  خوب دقت کنید اين اتفاق در کشور ما می‌افتد و ما متوجه قباحت آن نیستیم! وقتي اجتماع علمی نداریم که بفهمد تو فیزیک‌دان خوبی هستی و فيزيك‌دان خوب را تشخيص دهد، صدا و سیما می‌آید می‌گوید چه كسي دانشگر خوب است. اين خیلی بد است. اين گونه مي‌توانيم پیشرفت کنیم؟

من چند واژه کلیدی دیگر را سریع می‌گویم. «قراردادي‌گري» در علم نوین؛. علم نوین طی فرایندی روی  مفاهيمی توافق می‌کند. ممکن است ما مفاهیم را از طبیعت گرفته باشیم ولی نهايتاً مفهوم نهایی بر‌ساخته‌ي ذهن ما است. من می‌گويم جِرم، نیرو، زمان، انرژي بدون این که هیچ کدام لازم باشد  مابه‌ازایی در طبیعت داشته باشد. اين‌ها را ما می‌سازیم، مدل سازي مي‌كنيم و بر مبنای «قراردادها» روی آن‌ها توافق می‌کنیم. با اين مدل به سمت طبیعت می‌رویم و پاسخ می‌گیریم. بنابراین ممکن است مجموعه‌ای دیگر از مفاهیم دیگر و قراردادهای دیگری هم بسازیم که براي حيطه‌اي از علم به طريق دیگري جواب دهد. توجه داشته باشید كه این با آن مفهوم علمی که در ذهن خیلی از ما وجود دارد، ارتباطي ندارد. ما چگونه از يك مسئله‌ي پيچيده‌ استنباط پيچيده‌اي مي‌كنيم؟ چگونه یک مسئلۀ پیچیده را ساده‌سازی می‌کنیم و حل می‌کنیم؟ روش فرو کاست-گرایی در این جا چگونه عمل می‌کند؟ عده‌ای از دانشگران سرشناس در دنیا معتقدند که تنها روش علمی همین است. من خودم به این اعتقادی ندارم ولی در این سیصد سال، در تمام مسائل علمی دنیا -نه فقط علوم فیزیکی و مهندسی بلكه در علوم انسانی هم - تعيين كننده بوده است. ما در ایران به این بحث ها بی توجهیم. اطلاعی از آن نداریم. اصلاً این تفکر کجای زندگی ما تاثیر می‌گذارد؟ چه مخالفتي با سنت ما دارد؟ کجا تعارض بين روش فکری ما با روش فكري كشورهاي صنعتي وجود دارد؟ این ها هنوز موضوع نیست برای ما! این است که شاید حتی مخضرم هم نیستیم!

به این ترتیب مفاهیمی را  با توافق به كار مي‌گيريم، از زبان ریاضی استفاده می‌کنیم، آن وقت در اجتماع علمی با "گفتمان" علمی پذیرشی در یک فرایند به وجود می‌آید. این آزادی تفکر است که اجتماع علمی در آن معنا دارد و اگر نداشته باشيم که نداریم، نمی‌دانیم آزادی تفکر یعنی چه ؟ آزادی تفکر با آن معنی که در ایران تلقی می‌شود، بی‌معنی است. این‌گونه نیست که هرکس هر کار خواست بکند و هر حرفی خواست بزند، بلكه اجتماع علمی این را کنترل می‌‌کند. ولی هر کسی آزاد است آن طور كه مي‌خواهد فكر خلاّق داشته باشد، يك چيزي ابداع كند. اما اگر توانست از طریق گفتمان علمی، اجتماع علمی را متقاعد کند، آن وقت تبديل به يك نظر علمي مي‌شود وگرنه طرد می شود؛  کار بعضی از دانشمندان بزرگ از جمله انيشتين که در اواخر عمر خود خیلی از این گونه حرف‌ها را طرح كرد و نتوانست عده‌ای را متقاعد کند، پس بی نتیجه ماند و مقبولیت نیافت. توجه کنیم کلماتی که ما به کار می‌بریم و مفاهیمی که می‌نویسیم - که این روزها در سیاست ما خیلی مشهود است- در ذهنيت مردم به شكل خاصي تداعي مي‌شود و منجر به نتایجی می‌شود که این نتایج، منظور نظر کاربرِ آن مفهوم نبوده است. به اصطلاح، به این‌ گونه موارد، نتايج نامنظور می‌گویند. بسیاری از گزاره‌های علمی و سیاسی ما در جاهای مختلف به کار برده مي‌شود و تاثیری می گذارد که از داخلِ آن نتایجِ نامنظور به وجود می‌آید. گزاره‌هایی که از آقای جوادی آملی ذکرکردم در مظان این نوع اثر‌گذاری‌ها است. شاید ایشان منظورشان این نیست که عقل باید محصور در علوم دینی باشد، ولی از آن جمله و آن گزاره اين نتیجه‌ي نامنظور به وجود مي‌آيد؛ در نتیجه طرفدار علوم دینی به استناد آن گزاره می آید و می‌گوید که آن چیزی که گالیله و نیوتن گفتند، کفر محض است و ما اصلاً نيازي نيست كه اين‌ها را تدريس كنيم. و نهايتاً جامعه بلاتكليف می‌ماند که چه کاری انجام دهد.

از انسان و قانون هم بگذریم. خيلي وقت کم است بروم سراغ پیشرفت. پیشرفت یعنی چه؟ ببينيد ما بايد بدانيم که این اتفاقاتی را که در دنیا می‌افتد، بشر به وجود آورده، بشری که مخلوق خداست و ما به آن اعتقاد داریم. این بشر چیزي را به وجود آورده كه تا وقتی آن را درك نکردیم، نمی‌توانیم بگوییم خوب يا بد است. هر وقت كه درك کردیم، می‌توانیم بگوییم خوب است يا نه. تازه پس از درک آن است که ما شاید بتوانیم یا بخواهیم آن دستاورد را به سمت ديگري ببريم، نه قبل از شناخت آن!

 من چطوری مي‌توانم بگویم علم ناسوتی چه علمی است، که مدام در ايران این حرف را می‌زنیم! بدون آن که  بدانيم چيست؟ سوال من این‌ است كه آیا مفهوم انسان کامل كه در سنت ما بوده با مفهوم پیشرفت تناقض ندارد؟ که دارد! اگر ما انسان کامل را مانند ملائك ببینیم كه این در واقع خفیف کردن انسانی است که خدا به وجود آورده، انساني که اشرف مخلوقات است تا برتر از ملائک باشد.  بنابراين منظور از انسان کامل كه مي‌خواهيم به وجود بياوريم، چيست؟ این انسانی که چنین علمی را با تفکر به وجود آورده مگر می‌شود به این راحتی مهمل شمرد؟ مگر می‌شود به این راحتی گفت چون با مفهوم انسان کامل در تعارض است پس این نوع تفکر و نتایج آن مقبول نیست و نا سوتی است؟ آیا قابلیت تفکر انسانی را که مخلوق خدا است باید محدود کرد؟ آیا این تحدید خداوند نیست؟

آیا ما پیشرفت را در اين چهارچوب می‌خواهیم؟ ببینیم که انسان‌هایی که در جمهوری اسلامی زندگی می‌کنند انسان‌های کاملی باشند؟ پس ما از پيشرفت چه می‌خواهیم؟ تعريف نكرديم كه از پيشرفت چه مي‌خواهيم؟ با موتور چه كسي مي‌خواهيم پيشرفت كنيم؟ موتور اروپا چيز ديگري بود كه در کتاب 1427 گفته‌ام و نمي‌خواهم دوباره وارد آن شوم. قطعاً اگر ما بگوییم می‌خواهیم مثل کشورهای پیشرفته باشیم، اشتباه رفته‌ايم. هيچ ايراني، سياست و تفكر ايراني از مشروطه تا الان اینگونه نبوده و برخلاف تركيه كه اصلاً مي‌خواهند عین غربي‌ها شوند؛ ایراني‌ها هیچ موقع نخواسته‌‌اند كه مثل كشورهاي پيشرفته شوند. نه در دوران مشروطیت، نه در دوران قاجار و نه در دوران پهلوی. چه رسد به دوران جمهوری اسلامی!

پس مي‌خواهيم تبديل به چه چيزي شويم؟ چه چيزي موجب پيشرفت ما مي‌شود؟ اين مسئله را تعيين نكرديم. آیا می‌خواهیم انسان كامل تربيت كنيم؟ آيا مي‌خواهيم جامعه‌ي کامل تربیت کنیم؟ که اين مسئله باز هم با انسان کامل خيلي فرق می‌کند. یک جامعه‌ي کامل از انسان‌های ناقص درست می‌شود. مجموعه‌اي از انسان کامل ممکن است اصلاً جامعه‌ای مطلوب به وجود نیاورند. آیا دنبال قدرت نظامی هستيم؟ قدرت اقتصادي مي‌خواهيم؟ كه ممکن است بخواهیم. ولی این حرف اصلی ما نیست. جمهوری اسلامی دنبال این نیست که فقط قدرت داشته باشد. يك چيز ديگري مي‌خواهد. آن چيز، چه چيزي هست؟ به دنبال این هستیم كه خداگونگی در انسان به وجود آوریم؟ كه به نظر می‌آید این بوده و در شيعه در هزار سال اخير این حرف‌ها مطرح شده كه انسان موجود خداگونه‌اي بايد باشد. به نظر مي‌آيد شايد ما چنين هدفي داريم. ولی بالاخره اگر تعیین نکنیم و  درك نكنيم خداگونگي يعني چه به جايي نمي‌رسيم.

ما داريم در مدارس، در آموزش و پرورش و در دانشگاه‌ها جلوی رشد و شكوفايي را با روش‌هاي آموزشي خود به شدت مي‌گيريم. بدون اين كه متوجه باشيم كه چه كار مي‌كنيم و به خاطر همین، عدُه‌ي زيادي از نسل جوان ما فرار می‌کنند و به كشورهاي پيشرفته می‌روند براي اینکه اینجا امكانات آموزشی نیست و نمي‌توانند رشد كنند، یا اگر هست امکان شکوفایی را از بچه ها سلب می‌کنیم! امکان بروز خلاقیت‌ آنها را محدود می کنیم!  

در آموزش و پرورش به شدت اين وضعيت حاکم است. تا آن حدي که معلم به دانش آموزان می‌گوید این سؤال اگر در آزمون کنکور آمد بدانيد كه دقیقاً مثل کتاب جواب بدهيد! حتی اگر می دانید غلط است. من هم می‌گویم این غلط است، ولي اگر در آزمون کنکور بنویسید، نمرة شما خراب می‌شود. این چه ارتباطي به خلاقیت دارد؟ چه ربطي به علم دارد؟ چه ربطي  به معنی مطالعه دارد؟ چه ربطی به آن انسانی که قرار است برتر از همة ما باشد دارد؟ بنابراین تا این مدرنیت را به آن معناي علم که من گفتم درک نکنیم و در عين حال فکر نکنیم که ما از پیشرفت چه می‌خواهیم، به جايي نمي‌رسيم.

ما نمی‌توانیم در جمهوری اسلامی از کشور خود دست برداریم و هیچ کاري نکنیم؛ نه! اين خیلی تبعات دارد. بالاخره متفکران ما، نسل‌های بعدي فکر کنند این پیشرفت چگونه می‌خواهد به وجود بیاید. فرض کنید مثلاً تعداد زیادی اتوبان ساختیم؛ آيا پیشرفته شدیم؟ يا اينكه بیائیم تمام مناطق روستايي خود را خراب کنیم. ما داریم این کارها را می‌کنیم، آيا این توسعه و پیشرفت است؟ اين چیست؟

من نمی‌خواهم تعریف به دست بدهم. یك وقت هم هست تعریف می‌کنیم اما در اجرا ضعف داریم.. حرف اصلي من این است که ما مدرنيت و علم مدرن را درک نکردیم. مفاهیمی در دنیا وجود دارد که متأسفانه طوطی‌وار اشتباه می‌گوییم. چون ساختار ذهنی ما اجازه نمی‌دهد، خیلی سخت است درک یک مفهوم وقتی که فقط با مفهوم مثلث آن آشنا هستیم!

فیلمي را در اينجا براي حاضران محترم نشان مي‌دهم. این فیلم از یک جهت جالب است، يك دقيقه هم بيشتر نيست. فیلمی است که پنجاه سال پیش با ميكروسكوپ گرفته شده و درباره یک گلبول سفید است. آن داستان پیشرفت، موتور پيشرفت و اين‌كه بالاخره چه چیزی باعث پیشرفت ما می‌شود را به یک نوع دیگری نشان می‌دهد. ببینید(اشاره به فيلم در حال پخش)! اين چيزي كه دارد حرکت می‌کند، گلبول سفید است. نقطه سیاهي که در جلو حركت مي‌كند یک میکروب است یا یک ویروس است. اين گلبول سفيد دنبال اين ويروس مي‌كند که اخر آن را بخورد. این دنبال كردن و خوردن، این موتور زندگی اين گلبول است، در حد یک گلبول سفید. بله، موفق شد. حالا باز این گلبول دنبال چيز ديگري می‌گردد. ما به دنبال چه هستیم؟.